ذبيح الله صفا
1081
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
مدّتى باقصاى تركستان و هندوستان رسيده و قوافل سخنهاى دلپذيرش در اقلّ زمانى به اطراف و اكناف عراقين و آذربايجان كشيده . . . سماع صوفيان بىغزل شورانگيز او گرم نشدى و مجلس مىپرستان بىنقل سخن ذوقآميز او رونق نيافتى » و نيز اين چند كلمه از همان نويسنده راجعست بانتشار سخن حافظ ميان خواصّ و عوامّ : « مذاق عوام را بلفظ متين شيرين كرده و دهان خواصّ را بمعنى مبين نمكين داشته ، هم اصحاب ظاهر را به دو ابواب آشنايى گشوده و هم ارباب باطن را ازو موادّ روشنايى افزوده . » و مسلما اين سخنان گلندام و بسيارى ديگر از بيان ستايشگرانهء او دربارهء لسان الغيب انعكاسى است از انديشهء سخنشناسان و نقّادان و اديبان و ادبشناسان شيراز در پايان قرن هشتم هجرى كه خود بهترين دليل ما براى درك مقام بلند حافظ در سخنورى مىتواند بود ؛ و مسلما حافظ مانند هر سخنور سخنشناسى بدين مرتبهء رفيع خويش در شاعرى واقف بود و گرنه در اشعار خود مفاخره نمىكرد و ببلندى مقام خود در قبال « سست نظمان » زمان اشارهيى نمىنمود « 1 » ، و گفتهء خود را « شكرفشان » صفت نمىداد « 2 » ، و خود را « شاعر ساحر » نمىخواند « 3 » ، و در برابر « شعر تر شيرين » خود توقّع نمىنمود كه شاهنشاه سرتاپاى او را در زر گيرد « 4 » . ديوان كليّات حافظ مركب است از پنج قصيده و غزليات ، و مثنوى كوتاهى
--> ( 1 ) - : حسد چه مىبرى اى سست نظم بر حافظ * قبول خاطر و لطف سخن خدا دادست ( 2 ) - : شفا ز گفتهء شكرفشان حافظ جوى * كه حاجتت بعلاج گلاب و قند مباد ( 3 ) - : بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم * كه سرتاپاى حافظ را چرا در زر نمىگيرد ( 4 ) - : منم آن شاعر ساحر كه بافسون سخن * از نى كلك همه قند و شكر مىبارم